تبلیغات
☼⌂€๑๏ิั°֝alone_boys°֝ัิ๏๑⌂€☼€

به سیگارهایتان احترام بگذارید نیندازیدشان زیر پا؛ چرا آدم ها عادت دارند هر كه به پایشان سوخت را ، می اندازند زیر پا ...!!!!؟؟؟


نویسنده :tohi lover
تاریخ:پنجشنبه 20 بهمن 1390-04:38 ق.ظ

دارد چه بر سرم می آید ؟


دارد چه بر سرم می آید ؟
چشمانم را بسته ام و گذاشته ام ثانیه ها لحظه هایم را اعدام کنند
کم آورده ام
نا توان شده ام در برابر روزها!
خسته تر از آنم حرفی بزنم، یا گاهی داد تا شاید کمی سبک شوم
تنهاییم هر روز پر رنگتر می شود
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت !؟
اینجا کسی نیست برای حرف زدن
یا حتی اگر کسی هم باشد
حرفهای من از جنس دیگری است!
کسی چیزی نمی فهمد از آن
ولی
ولی دلم می خواست کسی بود و می فهمید تنهایی چه دردی دارد
وقتی دلم تو را می خواهد و هیچ گاه نیستی
بعضی وقتها آرزو می کنم کاش خیال بودنت هم هرگز نبود!
کاش نبودی
کاش نبودی تا من هر روز و هر لحظه احساس دلتنگی نکنم
دستانم را در هوا رها می کنم
ولی نیستی
نیستی تا آنها را بگیری
نیستی تا باورم شود هنوز هم هستم...
چه سخت می گذرد بر من
دلم می خواهد پشت پا بزنم به هر آنچه بوده و هست
من احساساتم را کشته ام
چه دردی می کشند
من به خودم و احساساتم خیانت کرده ام
آنها توان اینهمه سختی را نداشتند
دردم می آید
من درد دارم
هی من، می بینی
دیگر تو را هم برای خودم ندارم
چقدر تنهایم
تنهای تنها
ولی آخر دوست داشتن تو چیز دیگری است
دوستت دارم





نویسنده :tohi lover
تاریخ:شنبه 22 بهمن 1390-01:46 ق.ظ

از تو می نویسم ...

هر زمان که از تو می نویسم واژه ای برای توصیف وجودت نمی یابم ، درمانده می شوم از نوشتن . اما شاید تنها عاملی که مرا به نوشتن سوق می دهد خیال تو باشد .

با تو بودن را من در سرود زندگانی معنی کردم . اما افسوس که سرودم همچون حبابی طعم زنده بودن را نچشید ، رفت و غبار فراموشی بر چهره اش نشست .

باز هم فراموش کردی بودنم را ، وجودم را ، حس بین من و خودت را . غریبه شدنم را ، غریبه بودنت را ، همه و همه را در نکاه سردت حس می کنم . احساست هم به دروغ مرا قربانی خویش می ساخت اما تو را آنقدر دوست داشتم که نمیتوانستم چینی وجودت را بشکنم .

به ناچار تبسم های دروغینت را با جان و دل خریدار بودم و آرام آرام جان می دادم . مرگ تدریجی مرا می توانستی در خواب ها و کابوس های پریشانم ببینی اما افسوس همچون گذشته بی تفاوت از کنارم گذشتی .






نویسنده :tohi lover
تاریخ:شنبه 22 بهمن 1390-01:37 ق.ظ

ای دل تنها چیه چشم انتظاری

ای دل تنها چیه چشم انتظاری

باز یه لحظه یه دم آروم نداری

مثل زمستون تو حسرت بهاری

باز عشقت خیمه زد رو خونم

باز یادت آتیش زد به آشیونم

باز بی تو باید تنها بمونم

بیا سکوت لبهات

هنوز حرمت خونست

پرنده دل من

هنوز بی آشیونست

بیا پر از امیده

هنوز این دل خسته

هنوز به پای چشمات

پای عشقت نشسته

توی آسمون دنیا

هر کسی ستاره داره

چرا وقتی نوبت ماست

آسمون جایی نداره

واسه من

واسه من تنهایی درده

درد هیچ کسو نداشتن

هر گل پژمرده ای رو

تو کویر سینه کاشتن

دیگه باور کردم این رو

که باید تنها بمونم

تا دم لحظه مردن

شعر تنهایی بخونم






نویسنده :tohi lover
تاریخ:شنبه 22 بهمن 1390-01:35 ق.ظ

ای کاش ...

ای کاش می دانستی چقدر سخت است. چقدر دشوار است، هر شب بی آنکه تو در کنارم باشی با یادت بنشینم و ترا زمزمه کنم و برایت بنویسم.

ای کاش بودی تا ببینی. چقدر در التهابم. نیستی در کنارم تا حرفهای دلم را رو در رو برایت بازگو کنم و من بایست هر شب، خسته از گذشت روز، خمیده از خستگی ها، بی تاب از خمودگی ها و رنجور از بی تابی ها و رنجیده از غریبه ها بنشینم و برایت سخنان شیرین بنویسم.

هیچ کس نیست که بداند در دلم چه می گذرد. اگر می بینی می نویسم و می نویسم و به نوشتن ادامه می دهم از آن روست که می دانم تو می خوانی. می دانم تو هستی و تو می بینی و می شنوی. می دانم که تو در کنار منی. شاید نه در فاصله ای نزدیک اما لاقل آنقدر که ... . اصلا مهم نیست. کافی است لبخندی از تو و یا حتی گوشه چشمی را در ذهن مرور کنم. می توانم ساعتها بنویسم و برای همین است که می گویم اینها همه از سر عاشقی است.






نویسنده :tohi lover
تاریخ:شنبه 22 بهمن 1390-01:31 ق.ظ

ای مهربان...

ای مهربان

وقتی که خورشید به پیشواز شب میرود

وکوچه از صدای پای اخرین عابر تهی میشود

با کوله باری از غم و درد میروم و

ترا با تمام خاطرات دیرین در میان کوچه های ساکت شهر تنها می گذارم

گریه مکن ای وارث شکوفایی باران من باید بروم تا با غم غریبی خویش

غم غربت را از جداره های دل عاشقان بزدایم

اما بدان نبض خاطرم هر لحظه بیاد تو می تپد






نویسنده :tohi lover
تاریخ:جمعه 21 بهمن 1390-11:13 ب.ظ

این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه ...

این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه

درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه

این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه

روی همه آینه ها فقط غم زندگیه

این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه

مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه

این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه

آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه

این روزا آسمونمون پر از شکست بالیه

جای نگاه عاشقت باز توی قلبم خالیه

این روزا کار آدما دلای پاک رو بردنه

بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه

این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه

ساده ترین بهونشون از هم خبر نداشتنه

این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه

جرم تمومشون فقط لذت آشناییه

این روزا توی هر قفس یکی دوتا قناریه

شبا غم قناریا تو خواب چشمام جاریه

این روزا چشمای همه غرق نیاز و شبنمه

رو گونه ی هر عاشقی چند قطره بارون غمه

این روزا عادت گلا مرگ و بهونه کردنه

کار چشای آهوآ دل و دیوونه کردنه

این روزا کار رویامون از پونه خونه ساختنه

نشونه ی پروانگی زندگی ها رو با ختنه

این روزا تنها چارمون شاید پرنده موندنه

رو بام پاک آسمون ستاره رو نشوندنه

این روزا آدما دیگه تو قلب هم جا ندارن

مردم دیگه تو دلشون یه قطره دریا ندارن

این روزا فرش کوچه ها تو حسرت یه عابره

هر جا یكی منتظره ورود یه مسافره

این روزا هیچ مسافری بر نمی گرده به خو نه

چشمای خسته تا ابد به در بسته می مو نه

این روزا قصه ها همش غصه ی دل سوزوندنه

خلاصه ی حرف همه پر زدن و نموندنه

این روزا دست آدما فقط گل اطلسیه

زندگیشون حاصلی از حسرت و دلواپسیه

این روزا خوشبختی فقط تو پیش هم نبود نه

کار تموم شاعرا فقط غزل سرود نه

این روزا درد آدما داشتن شب تو بارو نه

چشمای خیس و آبیشون هم پای رود کارونه

این روزا دوستا هم دیگه با هم صداقت ندارن

یه وقتا توی زندگی همدیگه رو جا می ذارن

این روزا جرم عاشقی شعر دل رو فروختنه

چاره فقط نشستن و به پای چشمی سوختنه

اسم گلا رو این روزا دیگه کسی نمی دونه

اما تو تا دلت بخواد اینجا غریب فراوونه

این روزا فرصت دلا برای عاشقی کمه

زخمای بی ستاره ها تشنه برای مرحمه

این روزا اشکمون فقط چاره ی بی قراریه

تنها پناه عاشقا عکسای یادگاریه

این روزا فصل غربت و بیداری های مجنونه

بغضای کال با غصه ها منتظر یه بارونه

این روزا دوستای خوبم همدیگه رو گم می کنن

دلای پاک و ساده رو فدای مردم می کنن

این روزا آدما کمن پشت نقاب پنجره

کمتر می بینی کسی رو که تا ابد منتظره

مردم ما به همدیگه فقط زود عادت می کنن

حقا که بی وفایی رو خوبم رعایت می کنن

درسته که اینجا همه پاییزا رو دوست ندارن

پاییز که از راه می رسه پا روی برگاش می ذارن

این روزا باید هممون برای هم سایه باشیم

شبا یه کم دلواپس کودک همسایه باشیم

اون وقت دوباره آدما دستشون و پل می کنن

دردای ارغوانی رو با هم تحمل می کنن

اگه به هم کمک کنیم زندگی دیدنی میشه

دوستی ها پا بر جا میشن غمم میره تا همیشه

اما نه فکر که می کنم این کار یه کار ساده نیست

انگار برای گل شدن هنوز هوا آماده نیست






نویسنده :tohi lover
تاریخ:جمعه 21 بهمن 1390-10:59 ب.ظ

این قلم این کاغذ بنویس ...

خانه ام بی آتش

دستهایم بی حس و نگاهم نگران

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس

این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!

راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...

پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...

می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!

من دگر خسته شدم..

راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!

اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زیباییست؟! رنگ مرگی آبیست؟

می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ

بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس

بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!

ازمن! "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته"

هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..

صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!

حمله ئ خفاشان !!

جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟

کاغذت می سوزد؟

من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا

این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب

من دگر خسته ام از این تب و تاب .

تو بیا و بنویس.






نویسنده :tohi lover
تاریخ:جمعه 21 بهمن 1390-10:51 ب.ظ

به سراغ من اگر می آیید

من ، و دلتنگ، و این شیشه خیس.


می نویسم، و فضا.


می نویسم ، و دو دیوار ، و چندین گنجشك.


یك نفر دلتنگ است.


یك نفر می بافد.


یك نفر می شمرد.


یك نفر می خواند.


به سراغ من اگر می‌آیید،


نرم و آهسته بیایید، مبادا كه ترك بردارد


چینی نازك تنهایی من






نویسنده :tohi lover
تاریخ:جمعه 21 بهمن 1390-09:35 ب.ظ

دل بارونی آسمون ...

چته اسمون دوباره

کم اوردی باز ستاره؟

اشک نریز اخماتو وا کن

بخدا فایده نداره

میگن اشک اگه بریزی

سبکت میکنه اما

اونی که گذاشته رفته

کی ما رو به یاد میاره

اینقدربارون میریزی

به تو شک میکنه مهتاب

که دیشب بوده تابستون

ولیکن امشب بهاره

دلتو بزن به دریا

تا بشی تنهای تنها

یا شاید خدا بخواد و

بکنه بهت اشاره

اگه اون یه کم دوست داشت

بی خداحافظی نمیرفت

دعا کن خدا تلافی

سر قلبش در نیاره

اگه بی وفا نبود که

واسه تو عزیز نمی شد

اونی که بشکنه اما

بمونه اون موقع یاره

اسمون دیگه تموم کن

گریه رو فقط دعا کن

که خدای اسمونا

هیچ روزی تنهاش نذاره






نویسنده :tohi lover
تاریخ:جمعه 21 بهمن 1390-08:15 ب.ظ

دل من یه روز به دریا زدو ...

دل من یه روز به دریا زد ورفت

آستین همت وبالا زد و رفت

یه روزی بچه شد و تنگ غروب

سنگ توی شیشه فردا زد و رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوا زد ورفت

زنده ها خیلی براش كهنه بودند

خودشو تو مرده ها جازد و رفت

دفتر گذشته ها را پاره كرد

نامه فردا ها رو تا زد و رفت

هوای تازه دلش می خواست ولی

آخرش توی غبار ها زد ورفت

دنبال كلید خوشبختی می گشت

خودشم قفلی رو قفلها زد و رفت






نویسنده :tohi lover
تاریخ:جمعه 21 بهمن 1390-08:09 ب.ظ

راز دل ...

چقدر سخت است سخن دل گفتن با كسی كه دلت بی پروا برایش باز است

و هیچ پرده ای میان اسرار درونت برایش وجود ندارد

دلم عجیب گرفته است

انگار لحظه های آخر عمر خویش را سپری می كنم

نفس كشیدن دشوار شده

وچیزی همچون تكه سنگی راه گلویم را بسته است

بعضی ها نامش را بغض می گذارند

اما اگر بغض بود یك جائی خسته می شد و می شكست و مرا آرام می كرد

اما انگار قصد رهائی ندارد

شیشه نحیف احساس من دیگر تاب تحمل ضربات سنگینی را

كه غم دوری تو بر او می زند را ندارد

نمی دانم شكست غرور مردانه ام را چگونه از نگاه پرسشگر اطرافیانم پنهان كنم

وقتی كه تمام وجودم آن را فریاد می زند






نویسنده :tohi lover
تاریخ:جمعه 21 بهمن 1390-07:32 ب.ظ

ساز مخالف...

نمیدانم چرا باید چنین ساز مخالف سر کنم یکسر

نمیدانم چرا گردونه را وارونه میبینم

در این بهر خروشان ... دگر راه نجاتی نیست

نمیدانم چرا این چشمه را خشکیده میبینم

همه دنیای من شد شک و تردید و فقط یک چیز...

و آن اینکه دلی را عاشق و شیدای دلداری نمیبینم

چرا باید چنین باشد؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟

زمانی بود ؛کاتب مشق عشق میکرد و دیگر هیچ

زمانی بود ؛درویشی و مهر و دوستی هر جا هویدا بود

چرا باید به جای مهر /کینه را مهمان دلها کرد

چرا باید به جای دوست / دشمن را هم اوا بود

چرا رسم زمان باید چنین گردد

همه دلها شده سنگی / همه در فکر آزارند

بدا بر حال ما / قربانیاتی بی سر انجامیم

عجب ره توشه ای داریم !!!!

چرا ما بی سرانجامیم؟ چرا تنهای تنهاییم.؟

و ختم کلام اینکه....

بی وقفه بر پیکره روزگار می کوبد

پتک عصیانگر گناه

با ثانیه هایی از جنس خطا

و عمری که به تاراج می رود

پس تمام خواسته هایت را در سینه حبس کن

و هرگز امید زندگی را

به زنگار خاکستری گناه / کینه /نفرت مفروش

خود را به تقدیر بسپار و اگر توانی داشتی مبارزه کن

تا آبدیده شود دلت برای مرگ آینده

برای مرگ آینده






نویسنده :tohi lover
تاریخ:جمعه 21 بهمن 1390-06:52 ب.ظ

عاقبت دل شکستن

شب          بود              و              خموش

چهره      تاریکش      دل    من      را     لرزاند

و      من      افسرده      کشیدم      بر    خود

بار      اندوه         غمی              جان  فرسا

دردم      از      آن      عشق    دیرین       بود

غصه ام        از       او         جدا         ماندن

دردم               از            آن               بود

غصه ام                   از                       او

اشک               من                        غلتید

جای    انگشتان    تو     بر    صورتم      پوسید

دختری                                          گریید

پسری                                         خندید

و

من آهسته درآغوش گرفتم دخترک را، دخترک ترسید

از       نگاهش          خون             می بارید

مثل     یک     بچه       آهو           می لرزید

پسرک      باز      هم     دید    و      خندید

گفتمش:

غصه ات     از    چیست        دختر         زیبا

گریه ات      از     کیست،    با  من  بگو  آن  را

گفت:

غصه ام          از         فراغ                   او

گریه ام         از        خنده های            او

لیک   همچنان   از  عشق   نافرجام   می نالید

از   درد   دوری  بر  خودش  سخت    می پیچید

دخترک   آن    شب  در   آغوش  من     خوابید

در    درونش     نور    عشق   و   پاکی   می تابید

با        آن       همه      رنجش     و        آزار

اما   هرگز  در  درونش  خون   نفرت   نمی جوشید

باز         هم        مثل         هر             شب

دخترک     خواب    پیوند   با   پسرک   را     دید

باز   هم      پسرک                 بی اعتنا

در   رویای    آن     شب  می رفت   و  می خندید

خورشید      صبح      دگر                         بار،

بر    آن      سرزمین     و      مردمان         تابید

اما     دخترک       از    خواب        برنمی خیزید

آری    دخترک    از   اندوه   تا  به   ابد    خوابید

پسرک   بر    جسدش    حاضر   شد    و گریید

او          تا           به      ابد              نالید

دخترک آرام در خواب خوشش خندید






نویسنده :tohi lover
تاریخ:جمعه 21 بهمن 1390-06:42 ب.ظ

فقط با تو...


بگذار با چشمان تو ببینم...

بگذار در نگاه تو ذوب شوم...

بگذار در زیر باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برایم از آرزوهایت ترانه بسرائی...

بگذار به قداست عشقمان کوچک شوم وقتی با تو به پرواز شاپرکهای کنار برکه می خندیم.......

بگدار شبها رو به ستاره ها خاطرات شیرینمان را شماره کنم......

بگذار همیشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاک باشی.......

بگذار نگاه مان نه به هوس که به عشق .....آن هم عشقی آسمانی در هم گره بخورد......

بگذار دلم برای تو باشد........

بگذار دلت.......حالم را بپرسد.......

بگذار قلبم برای تو بتپد...........

بگذار آرزوهایم با تو باشد......برای تو......به خاطر تو......

بگذار خیال کنم دوستم داری و از این خیال شبها با سپیدی روز با ستاره ها باشم..






نویسنده :tohi lover
تاریخ:جمعه 21 بهمن 1390-06:38 ب.ظ

فلسفه نگاهم ...

آیا می خواهی فلسفه نگاهم را بدانی؟

فلسفه ای پوچ و بی معنا, بدون دریغ

فلسفه ایی که حتی فکر کردن به آن هم مصور نخواهد شد.

نگاهم را به درون خالیم دوخته ام

نگاهی بی فرجام!

من این بار نگاه کردم اما تو لبخند نزدی.

شاید نگاهم خالی بود, بی هیچ , بی معنا

شاید نگاهم صدایی نداشت که تو نشنیدی!

باید بلند بلند نگاه کنم, بی هیچ تردیدی!

لبخندت را می شناسم گرچه تهی شده ست!

بی تو می مانم! تا ابد به انتظارت!

وقت تمام شدنیست! بیاندیش!

کاش بودی و می دانستی!

کاش توجه نگاهم را نمی شکستی....

آری بلند شو و به من لبخند بزن,

شاید تصویر نگاهم کمرنگ است

رنگ ببخش, نقاشیش کن!

من تو را می خوانم

من با تو می مانم

هرچند تو رفتنی هستی....

این است شعر من..برای تو





نویسنده :tohi lover
تاریخ:جمعه 21 بهمن 1390-06:27 ب.ظ

کاش بودی ...

کاش بودی و می دیدی چگونه صحن چشمانم لبریز از اشک های خون آلود است . کاش بودی و می دیدی چگونه آتش قلبم ، تار و پود وجودم را می سوزاند . کاش می دانستی چگونه غم ها مرا در کام خود فرو برده اند . کاش بودی و مرا با قصه های عاشقانه ات تسکین می دادی ، کاش مرحم دردهایم را میدانستی .

اینک ، تنهایی تنها یار من است . در این سکوت ، در این تنهایی مبهم ، باز هم خیال روزهای با تو بودن

را                   در                   ذهنم                  ورق                          می زنم .

امید در چشمانم حدقه زده است ، میترسم ، میترسم از زمانی که امیدم همچون اشک از چشانم سرازیر شود ، زمانی که دیگر از تو ناامید شوم .

هر زمان که اشک هایم جاری می شوند ، باز هم خیالت آسمان دلم را ستاره باران می کند . تنها اوست که ستاره های امیدم را برای دیدن چشمانت نوری دوباره می بخشد . نمی دانم ، تا چه زمان ستاره های امیدم زنده می مانند .

نمی دانم در این سرای مبهم کورسوی امیدی وجود دارد ، راهی به نور ، به جایی که دیگر چشمانم در سیاهی شب تر نشوند . نمی دانم ، اما کاش بودی و با تو بودن را می دانستم .









  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4